عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ 

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید؟ 
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
 
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم 
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ 
چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم 
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، 
صدات گرم و خواستنیه، 
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی، 
بخاطر لبخندت، 
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد 
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت 
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون 
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم 
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره 
عشق دلیل میخواد؟ 
نه!معلومه که نه!! 
پس من هنوز هم عاشقتم 

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

 این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره 
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه


کلمات کلیدی:
 
کاغذ و قلمم در چهار دیواریم
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ 

من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی.

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.

در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست،

من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد

شیوا، بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند،

اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد...

و کاغذ چه صبور، نوشته هایم را گوش می دهد!

واکنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد،

مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد...

در آخر، من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم:

"همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم، اما نوشتنم بد نیست..."

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

و آب می داند آن را به چه کسی برساند...

و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم

در پی قلم و "کاغذ صبوری" دیگر...

من یک چهار دیواری دارم...


کلمات کلیدی:
 
به تومی اندیشم!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ 

نه به ابر

نه به باد

نه به این آبی آرام بلند

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم

به تومی اندیشم!

آرزویم به تو می اندیشم!


کلمات کلیدی:
 
نا گفته ها
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست
بلکه حقیقت او نهفته در ان چیزی است که از اظهار ان عاجز است
بنابراین اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار


کلمات کلیدی:
 
خوشی و غصه
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

 من با تو خوشم تو خوشی با دل من

       از دست من و تو غصه ها خسته می شن


کلمات کلیدی:
 
آغاز سال نو
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ 

سلام
نمی دونم آخرین باری که حس و حال نوشتن وبم رو داشتم کی بوده...یعنی دیگه نه حس نوشتن رو دارم و نه وقتشو. ولی من مثل بعضی ها نیستم که با نوشتن مطلبی به عنوان خداحافظی همه خاطراتی رو که با وبم داشتم رو از یاد ببرم و بی خیال بشم.
سالی که گذشت برای من پر بود از موفقیتهایی که اول با توکل به خدا و بعدش با تلاش و پشت کار خودم تونستم بهشون برسم. فکر کنم بهترین و شیرین ترین خاطره عمرم که خیلی منتظرش بودم بهترین اتفاق برای من تو سال قبلی بود. خیلی وقت بود که منتظر آرزوم بودم و در همون اول سال از خدا خواسته بودم که منو به آرزوم برسونه و این شد که من در ۱/۹/۸۶ مراسم عقدمو گرفتم و به آرزوم رسیدم.
اتفاق بعدی خوبی که برای من بود البته قبل از ازدواجم استخدام رسمیم بود که در مورد اون هم خدا بهم کمک کرد.
خوب سال قبل رو با همه خوبی ها و بدی هاش پشت یر گذاشتیم و وارد سال جدید شدیم. من که این سال رو با مسافرت آغاز کردم. سفر به تهران و  قم و مشهد و نوشهر و آستارا  به مدت ۱۲ روز برام خاطره خوبی رو برای آغاز سالی نو پر از شادی و خوشی رو در کنار همسرم رقم زد.
خدایا ازت برای همه چیزهایی که بهم دادی تشکر می کنم.
و در آخر ...


برای همه سالی رو پر از شادی و سرور و پر از موفقیت آرزومندم.


کلمات کلیدی:
 
والنتایت مبارک عزیزم
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ 

کلمات کلیدی:
 
غروب جمعه
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ 
از عشق تو گفتیم نمک گیر شدیم/ در ساحل چشمان تو تکثیرشدیم / گفتند غروب جمعه خواهی آمد/ آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم۰اسلام علیک یا صاحب الزمان


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
کلمات کلیدی:
 
دانلود (download) مداحی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ 

دانلود (download) مداحی "نزار القطری"

 

دانلود ۱ :

دانلود ۲ :


کلمات کلیدی:
 
هميشه اينگونه بوده است
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ 

هميشه اينگونه بوده است:

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي.

هميشه اين گونه بوده است:
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي.
هميشه اين گونه بوده است:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند.
هميشه اين گونه بوده است:
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.
 
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي پس قدر تک تک نفسهايش را بدان.
 

کلمات کلیدی:
 
تولدم و عقدم
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ 

سلام.

خوب امروز یکی از بهترین روزهام تو زندگیم هست. آره روز تولدم. روز تولدی که با همه روزهای تولد تو زندگیم خیلی فرق داره.روزی که دیگه در این روز تنها نیستم...روز تولدی که برام خیلی خیلی مهمه...

آره مهم و خیلی مهم. آخه تنها روز تولدی هست که میتونم شروع زندگی مشترکم رو با اون یه جا جشن بگیرم. آره روز تولدم و روز عقدم.

این سال جشن تولدم رو با جشن عقدم یه جا میگیرم و این دو تا مناسبت مهم رو با سالروز ولادت امام رضا(ع) یه جا جشن میگیرم.


کلمات کلیدی:
 
مهربونی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦ 

سلام

خیلی وقت بود که دلم می خواست درباره اون بنویسم درباره کمک هاش، دلداریهاش، خوبی هاش و خیلی خیلی از کاراش که ......

نمی دونم، بر حسب اتفاق تو زندگیم اومد، تنها کسی که بدون این که با هاش آشنایی قبلی داشته باشم، حس خوبی بهش داشتم،فکر میکردم که یه جورایی از قبل می شناسمش.

نمی دونم شاید تقدیر این بود که اون تو مسیر زندگیم قدم بزاره، شاید هم من تو مسیر زندگی اون قدم گذاشتم. نمی دونم ....    شاید هم .....   شاید .....

وقتی در مورد این اتفاقات فکر میکنم و دنبال جواب سوالم هستم، هیچ وقت به نتیجه ای نمی رسم.

ولی جوابش هر چی باشه ....فکر نکنم خیلی برام مهم باشه ....نمی دونم وقتی خودش این مطلبمو می خونه جوابی برای این سوالم داره یا نه .....

مهم اینه که با اومدن اون تو مسیر زندگیم به خیلی از سوالات بی جوابم جواب پیدا کردم، به خیلی از مشکلاتم راه حل منطقی و درست حسابی پیدا کردم، کسی رو پیدا کردم که بتونم باهاش درد و دل کنم، حرفامو بتونم به راحتی بهش بگم، کسی رو که با حوصله تمام حرفامو با جان و دل گوش کنه، کسی که همیشه همراهم باشه و برام نصیحت کنه، و خیلی خیلی .....

اون همیشه برام جای خواهر بوده، به طوری که از زمانی که دارمش دیگه این کمبود خواهر رو تو زندگیم حس نمی کنم. شاید حتی چیزی بالاتر از خواهر و حتی بالاتر از دوست......نمی دونم با خودش هم که درباره این حرف زدیم نتونستیم کلمه ای براش پیدا کنیم......

فاصله : یادم می یاد یه مدت قبل من در مورد کلمه فاصله یه مطلبی رو تو وبم نوشته بودم، حدود یک سال پیش، برای فاصله معنی های زیادی نوشته بودم و این که آیا فاصله می تونه در ارتباط تاثیر داشته باشه یا نه ....یادمه هر کسی در مورد این مطلب نظر خودشو گفته بود و بیشتر نظر ها فاصله رو بی معنی بیان کرده بودند و به نظر خودم هم فاصله نباید بتونه ارتباط ها رو تحت تاثیر بذاره.......فاصله من و اون هر چقدر هم که باشه ولی نمی تونه ارتباط ما رو تحت تاثیر قرار بده و شاید هم همین فاصله یه جورایی برای ما بهتر باشه......

هر چی بخوام از خوبی هاش بگم خیلی خیلی کمه ولی اون تو حساس ترین لحضات زندگی من با من بوده و همیشه کمک ها و مشورت های اون بوده که تو این مدت تونستم بهترین و حساس ترین تصمیمات زندگیم رو بگیرم.

خوب من هر چی از بخوام ازش و خوبی هاش بگم کم گفتم ولی خوب جز این تشکر خشک و خالی کاری از دست من و آرزوم نمی یاد.

مهربونم من و آرزوم همیشه ازت ممنونیم و منتظر روزهای بهتر و بهتر پیش هم هستیم.

با کمال تشکر رضا عبادی


کلمات کلیدی:
 
خيلی منتظر اين دسته گل و حلقه بودم.
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ 


کلمات کلیدی:
 
آرزوم
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ 

سلام

    دورم از تو     اما با تو    لحظه ها رو زنده هستم       بازم از تو     پرم از تو  

   واسه تو رویای خستم     خوب دیروز      با تو هر روز          از تو با خدا می خونم

   تو خیالت  توی حالت     باز توی کما می مونم    تا وقتی کنارمی میمونم 

   تا وقتی بهارمی می تونم      دیگه طاقت دوریتو ندارم   دیگه نمی تونم.... 

    دیگه نمی تونم....             دیگه نمی تونم....


کلمات کلیدی:
 
يادداشتهای هفته
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦ 

سلام

چند تا یادداشت هست که وقتی تو تهران بودم نوشته بودم ولی فرصتشو نداشتم اینجا بنویسم.ولی حیفم اومد که همین طوری تو یاداشتام بمونه....

-----------------------------------------------

یه سری سئوال هاست که اگه آدم بتونه بی غل و غش بهش جواب بده خیلی تو زندگیش تاثیر میذاره مثلا اینکه چی میخوای تو زندگیت...
یا اینکه الویت هات تو زندگی چیه...
یا خیلی روانشناسانه هدف کوتاه مدّت و بلند مدّتت تو زندگی چیه..
و........اما خیلی عجیبه اگه جوابت به همه این سئوالها یه کلمه باشه٬ نه؟

اما واسه من فعلا اینجوریه... جواب من واسه همه این سئوالها در یه کلمه٬ یا بهتر بگم... در دو حرف خلاصه میشه: تو
آره... تو... و به همین سبزی... به رنگ زندگی..

-----------------------------------------------

حالم گرفته... حالم خیلی گرفته...

فکر کنم میدونم چرا... چون دلم گرفته... هوای دلم خیلی ابری شده این روزا... کاش بفهمم باید به کدوم جهت برم که هواش آفتابی بشه...

میگن هیشکی تو دنیا بیشتر از خود آدم به فکر خودش نیست... پس چرا من اینقدر به فکر خودم نیستم؟ چرا همش اولویت رو میدوم به چیزای دیگه... اول این... اول اون... بعدش خودم؟

چرا؟

-----------------------------------------------

آره... امروز چشمم افتاد به ۲ تا کلید که کنار هم تو یه حلقه جا خوش کرده بودن

به خودم گفتم کاشکی تو زندگی ما آدما هم یه چیزی مثل این حلقه پیدا میشد که من و تو رو کنار هم نگه داره... نه؟ لابد میگی نه... چون اونوقت بقیه ناراحت میشن و اینجور میشه و اونجور میشه و ..... بابا اصلا بی خیال! قاطی نکن حلقه رو میگم بی خیال... نه تو...

اگه میشد تو رو بی خیال شد که تا حالا ۱۰۰۰ بار این کارو کرده بودم

راستی... میدونی کلیدها مال کجا بودن؟ یه کم فکر کنی حتما یادت میاد...

اگه این دسته کلید پیشِ تو بود یه کلید دیگه هم بهش اضافه میشد... کلید دل بی تاب من!


کلمات کلیدی: